تعداد کل بازدید : 107276

  بازدید امروز : 9

  بازدید دیروز : 15

لحظه

 
چشم ، نشستنگاه را چون رشته سر بند است چون خواب در چشم آید بند بسته بگشاید . [ و این از استعاره‏هاى شگفت است . گویى نشستنگاه را به آوند و چشم را به سر بند همانند فرموده و چون سربند بگشاید آنچه در آوند است برون آید ، و این سخن در گفته مشهورتر و ظاهرتر از سخنان پیامبر ( ص ) است و گروهى آن را از امیر مؤمنان علیه السّلام دانسته‏اند و از جمله گفته مبرد است در کتاب مقتضب در باب لفظ به حروف و ما در کتاب خود که مجازات آثار نبوى نام دارد از این استعاره سخن گفته‏ایم . ] [نهج البلاغه]
 
...
نویسنده: میثم مهربانی ::: شنبه 86/9/17::: ساعت 4:33 عصر
ساقی خلوت نشین شام تارم
سیم بر، سیمینه رو ، سنبل عذارم
آفتاب روز و شب ، آئینه‌بندان صداقت
آخرین دور قدح ، ای مستی بعد از خمارم
ریزش باران رحمت ، رویش تاک محبت
روح و ریحان لطافت، رشته صبر و قرارم
اشک غربت ، آه حسرت ، آه از این امید رجعت
 آتشی  زد رفتنت  بر بند بند پود و تارم
چهره‌ات را کنده‌ام با ناخن غم بر رخ دل
چاک چاک است این دل از آن کندن فرهادوارم
هستی‌ام را سوختم تا برفروزم راه، زیرا
هست امیدم که می‌آیی! عبس امیدوارم
کوچه‌ها در انتظارند ، ابرها هم اشکبارند
کاش می‌آمد ولی بیهوده است این انتظارم
ریخت جامم ، سوخت جانم ، رفته از هر یاد نامم
راه می‌خواند مرا، زین کن سمند راهوارم
دشت را گو سینه بگشا، کوه را هم گو فرودآ
داستان رفتن است این، سطری از نو می‌نگارم <>
یار را گو مهربان تر، اشک غم پرکن به ساغر
یک دو جامم ده فزون تر، تا که بیخ غم درآرم
برد از کف عقل و دینم، کرد در می‏ آستینم
باده‏ای در داد و آتش زد حصار اعتبارم
از که نالم وز چه سوزم ، دیده بر مهر که دوزم
او نمی خواهد مرا، چشم وفا بیهوده دارم
دستم از دامن کشید او ، زاری حالم ندید او
دل چرا باید سپردن ، با چنین بی‌مهر یارم
لب چو از هم می‌گشایم ، داغ و حُرم ناله‌هایم
لاله را می‌سوزد از اندوه قلب داغدارم
می‌ حریفم نیست دیگر، سَمّ عشقش کشتم آخر
«میثمم» نامید مادر، تا ببیند سر به دارم
؟

 

لیست کل یادداشت های این وبلاگ